شش کلوز آپ از زندگی سگی
((هر چند ناچیز و بی ربط:تقدیم به روزهای تنهایی ِ مجید دری،مهدیه گلرو،سعید فیض الله زاده و صادق شجاعی، ببخشید که کاری جز این از من ساخته نیست... شرمسار ناتوانی خویشم.))
(1)
تازه از دکتر آمده ای...خسته...بدنت هنوز بوی الکل بیمارستان را می دهد.مثل بوی همان الکل سفیدی که در شبهای خوابگاه حکم "شامپاین" را داشت برای "نسل انقلاب".می آیی ولو می شوی روی تخت.گیتارت را بغل می کنی اما دیگر در صدای سازت هم تسلایی نیست.با بی حوصلگی وارد" شبکه ی facebook"می شوی تا شاید دیدار دوستانت در این "چهارباغ مجازی"کمی روحت را تازه کند. می بینی شان.صمیمی ها و آشناها را حتی "او"را که عجیب شباهتی دارد به "او"،با خودت می گویی "لعنتی آخه چرا ا َدِش کردی خواستی هر بار که می بینیش داغ دلت تازه بشه"دردهایت را دارویی می نویسند رنجها و عقده هایت را اما درمانی نیست.زنگ می زنی تا با عشقی که مجبوری در هزار پستوی خانه ات حتی نامش را پنهان کنی سخنی بگویی...غم ِ صدایش خون به جگرت می کند؛ رنجش بزرگترین رنجت است و بدتر آنکه بزرگترین رنجش رنجهای تو ست، چه دور باطل ِخوبی! نیستی..[.نیستی و نبودنت بد عذابیست اما وقتی غم صدایت را می شنوم عذابم "عذاباً علیما"می شود].سرت گیج می رود...حوصله ی هیچ خبری را نداری...گیج و گول در دهلیز تاریک و نمور خاطراتت گم شده ای به "آنا"ی خودت فکر می کنی... به روزی که با دست خودت در گورش نهادی.چه غریبانه شبی بود. صدای هق هق مازیار هنوز تا مغز استخوانم را خراش می دهد و تو، و تو که در همه ی این سالها حتی مجالی نیافتی تا آنگونه که می خواهی قطره اشکی بریزی، حالا از لای درز دهلیز موحش خاطراتی که اگر چه گذشته اما تا دنیا دنیاست گریبانت را رها نمی کند نا گهان جمله ای تو را به این "اکنون ِنفرین شده"پرتاب می کند که اگر "گذشته چراغ راه آینده" نیست و نشد لااقل به یادآوری که امروزت "کش آمدگی ِنحس" همان دیروزهاست که در خاوران مدفون شده و رهایت نمی کند، در تمامی گورهای دست جمعی که بشارت دهندگان انواع بهشتها بر زمین چال کردند،خب این هم یک جور جاودانگی است،هیتلر و استالین جاودانه شدند چایکوفسکی و موتسارت نیز.با این حال همه شان مردند...نه کیفری برای آنها و نه پاداشی برای اینها...[این "سوژه" بیش از حد دستمالی شده پسر!]
(2)
"سوم شخص" و "دوم شخص" دود می شوند و به هوا می روند حالا می شوی اول شخص مفرد:
صفحه ی facebookرا می بندم،هنوز زمزمه می کنم من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم...کز پس و پیش خاطرم ...
جمله کوتاه بود؛"چهار دانشجوی متحصن دانشگاه علامه بازداشت شدند"بقیه اش را نخواندم،چون بقیه اش را دیگر حفظ شده ام...فقط یکبار در ذهنم اسم چهارتایشان را مرور کردم:صادق شجاعی،مجید دری،سعید فیض الله و مهدیه ی گلرو.حالا چه آشوبی است دل "وحید"که مهدیه اش شب را به تاوان خطای پدرانمان باید در زندان سر کند.مگر شب و روز خوابگاه طرشت برای من و خیلی های دیگر جز با خاطره ی مجید دری و شوخ طبعی ها و رفاقتهای صادقانه و یک رنگش قابل یاد آوری است؟ همسر صادق چه می کند یعنی در این بلبشو. نکند نگهشان دارند؟ سعید چی؟سعید فیض الله زاده،هیچ وقت درکش نکردم اما همین که می دانستم از "قبیله ی شرافتمندان"است کافی ام بود تا دل به دلش دهم.حال ِ تو بهتر است یا حال آنها؟ نه!نمی خواهم کسی را نفرین کنم.حتی نم اشکی نمی خواهم بریزم...بالاخره آزاد می شوند... همین که در این گورستان مخروبه که حتی "وای جغدش نیز خاموش شده" و جز صدای جویدنهای چندش انگیزموشهای کور و وول خوردنهای تهوع آور کرمهای لاشه خوار صدایی به گوش نمی رسد،همین که در چنین لعنت آبادی چهار نفر وجود دارند که آنقدری وجدان و احساس مسئولیت برایشان مانده که لا اقل خودشان مسئولیت دادخواهی از سالهای عمری که به تاراج "مور و ملخ این گورستان"رفته است را بر گرده گیرند،خودش تسلایی است.غمی نیست رفیق!زندان می گذرد،گیریم 4 ماه هم در دخمه های این گورستان -که آجر به آجرش یاد آور گلی است که پرپر شده یا غنچه ای که نشکفته پژمُرده- در بندشان کردند. چه فرقی می کند برای مجید و سعید و مهدیه و صادق چهارماه یا چهار ساعت یا چهار روز؟آنها دست کم سنگهایشان را با خودشان واکنده اند، می دانند چه می کنند و پای تاوانش هم ایستاده اند.
(3)
دهانم بوی خون می دهد...تف می کنم؛خونابه!بو می کشم. نه این بوی خون دهان من نیست. فضا را بوی سگ گرفته.بوی لاشه ی سگ. بوی این زندگی سگی...بوی این سالهای سگی...روزهای سگی...حکومت سگی...اپوزیسیون سگی...گور بابای همه ی شان.من دیگر خرجم را جدا کرده ام، سنگهایم را با خودم واکنده ام...نمی خواهم ریخت هیچ کدامشان را ببینم...حالم به هم می خورد از آن قیافه های حق به جانب شان که سی سال است هیچ تغییری در حالتش به وجود نیامده ولو لا طائلاتی که در دهانشان بلغور می کنند سر و شکلی -حالا کمی کمتر یا اندکی بیشتر- متفاوت به خود گرفته باشد.حالم به هم می خورد از آن چهره های کریهی که پشت نقاب عنوانهایشان قایم کرده اند:روشنفکر،حامل ِتجدد،نگاهبان شرع و نماینده ی خدا... اختلاف خلق از لفظ اوفتاد!
هه! این یکی از همه جالبتره:استاد دانشگاه!مُرده شور ببرد استادی را که دانشجویش را کشان کشان از دانشگاه بیرون می برند و به باد فحش و کتک می گیرند اما آب هم در دل "استادان گرانقدر" تکان نمی خورد. استاد چی هستی تو؟چی یاد می دی؟ هان؟!
[ ای بابا دوره ی این حرفها گذشته!باید دنبال این باشیم که"چالشها را به فرصتها"تبدیل کنیم و با محاسابه ی فایده- هزینه پس از اینکه ننه ی مان را هم دو دستی تقدیم کردیم لا اقل محتویات پسینی و در مواردی پیشینی ِ شُرت خودمان را از مهلکه سالم یا تا حدودی سالم فراری دهیم، حالا شُرتمان هم دستشان ماند طوری نیست دست کم این ماهی هفتصد هزار تومانی که می گیریم ضایع نشود. شما یک مشت دانشجوی احمق هستید...یک حساب سرانگشتی تکلیف همه ی مان را روشن می کند، نُچ! این معامله توی کت ِ من نمی رود... فایده اش به هزینه اش نمی ارزد. اعتراض کنم که چرا چوب ِ نیم سوخته در ماتحتمان می کنید و در ازایش ماهی هفتصد هزار تومان از دست بدهم! فکر کردی یابو گیر آوُردی عمو!]
(4)
ولم کنید...همه ی تان گورتان را گم کنید...از دموکراسی خواهان محترم تا اقتدارگرایان معزز...من می روم "سی ِخودم"شما هم کار سترگ ، با اهمیت و مفید ِ دریدن امحا و احشای یکدیگر را ادامه دهید...فضل بفروشید...کتابهایی را که خوانده اید-یا شاید هم واقعا ْنخوانده اید- به رخ هم بکشید، به دنبال یک کرسی نمایندگی مجلس مثل نوجوانی تازه بالغ که شهوت تمام بدنش را به رعشه انداخته "له له" بزنید(زبانم لال به عنوان مثال "دکتر" مصطفی کواکبیان دبیر کل حزب ِ "مردمسالاری" و عضو هیئت علمی دانشگاه ِ علامه طباطبایی را نمی گویم)...یک عده ی تان بروید پی مرده خوری ِ نعشهایی که همه ی رنج و سنگینیش روی دوش دیگران بود و بقیه تان هم راه بیفتید این ور آن ور دنیا و شرح مبارزاتتان را رزومه ی پرونده ی پناهندگی تان کنید.بیایید، بیایید هم دیگر را تکه تکه کنید:بشتابید که شهر شهر فرنگه از همه رنگه؛ اینجا لقمه ای نان تقسیم می کنند. آن طرف تر "دُکان شُهرت فروشی" است[زود باش زودباش رفیقت را برای یک" مصاحبه" با جمشید چالنگی دور بزن همه چیز و همه کس را به لجن بکش در عوض عکست به عنوان رهبر جنبش دانشجویی و مبارز نستوه راه آزادی در voaپخش می شود] آهای این ور بازار را ببین .
گدا گودولهای بدبخت! سرشان به خودشان گرم است و در پاره کردن یکدیگر آن هم سر ِ "هیچی" گوی سبقت را از "برادرها" ربوده اند...آب نیست وگر نه خدا به داد برسد از دست این شناگران قهار! طرف خودش را جر می دهد که به بقیه بقبولاند من مهمترم!چرب و شیرین دنیا را اما جای دیگری دارند تقسیم می کنند بدبختها،حالا که تو این سی سال هر کدامتان یک وقتی و به یک شیوه ای از سر خوان نعمت رانده شدید یا اصلا این عُرضه را نداشتید که حتی برای یک روز هم شده ماتحت خودتان را سر سفره جا کنید بیایید این سهم شما: سهم شما همین استخوان پاره ی "شهرت" است:درود بر تو آن هنگام که از مادر زاده شدی، تو در این لحظه رستگار شدی چرا که اکنون و در این لحظه به جز اقوام درجه ی اولت 1739نفر دیگر هم تورا می شناسند و فکر می کنند تو آدم مهمی هستی.
مبارزِگرامی! الان چند ساله ای؟40؟50؟60؟70؟بیا نگران نباش سهم تو هم محفوظه! بادی به غبغب بیانداز تو کم آدمی نیستی، تو پس از جد و جهد فراوان رهبر یک "اپوزیسیون سگی" شده ای که می خواهد شر یک "حکومت سگی" را از سر یک "ملت سگی" کم کند...بیا...بیا سهمت را بردار...انحصار "شعور و مبارزه" در دست توست، "این رانت به پاس حماقتهایتان انحصارا ً به شما واگذار می شود"! کلید نجات ملت،میراث خاک کوروش، قهرمانی بلامنازع طبقه ی کارگر و هر کوفت و زهر مار دیگه ای که در توهماتت پرورش دادی حالا مفت و مجانی در دست توست.زود باش دلقک! سهمت را بردار و گورت را گم کن.وقت "برادرها" را بیشتر از این نگیر بگذار به کارشان برسند مبادا زمین خدا یک لحظه بی"حجت"بماند.
به جهنم که سی سال است هیچ گهُِی نخورده ای! فدای سرت که این گوسفندها را سالهاست هر بار از چاله ای به چاهی رهنمون می شوی، بالاخره تجربه می کنی و یاد می گیری، جان این همه آدم فدای آن خوش زبانیت! به حرفهای احمقهایی که این چیزها را می نویسند گوش نکن،ما یک مشت حسود ِ عقده ای هستیم که چشم دیدن این همه درخشش تو را نداریم!
-تو روشنفکر مبارزی، تو واقف به همه ی اسراری، تو نابغه ای اینها چشم دیدنت را ندارند.... جام جم ِ آزادی ِ ما دست توست!
(5)
تبریک می گویم جناب! رهبری کاملا برازنده ی شما-یا شاید شمایان- بود.برایتان آرزوی موفقیت می کنم. من ولی حالت تهوع دارم و باید زودتر بروم "سی ِخودم"قبل از اینکه روی خلعت مرصع نشان فضل حضرتعالی محتویات متعفن درونم را بالا بیاورم . بروم، زود بروم تا روی عبای شکلاتی تان یا کروات سورمه ای تان کثافت کاری نکرده ام.بروم "خودم را قی کنم"گور بابای همه تان.خفه شو!خفه شو نصیحتم نکن! همه تان را می شناسم دو روها، کاری به کارتان ندارم کاری به کارم نداشته باشید.از همه ی این دنیای شما، این زندان خود ساخته مال ِ من، تازه این را هم می خواهم برای اینکه "خودم را قی کنم". به توچه مربوط؟اصلا می روم "سی ِخودم"،می روم که با هذیانهایم خاطر شریف شما - میهن پرستان غیور،رهبران شجاع جنبش دانشجویی و جنبشهای غیر دانشجویی،هویت طلبان پایدار ،دین سالاران پاک و شریف،روشنفکران دینی،روشنکران غیر دینی،سوسیالیستهای خداپرست،سوسیالیستهای خدا ناپرست،کمونیستهای کارگری و کمونیستهای غیر کارگری،چپهای مذهبی و غیر مذهبی،چپهای انتقادی و چپهای غیر انتقادی،لیبرالهای محافظه کار،لیبرالهای غیر محافظه کار،محافظه کارهای غیر لیبرال ،فمینیستهای دو آتشه،فمینیستهای بی آتشه!،ملی های مذهبی و ملی های غیر مذهبی،جمهوری خواهان لاییک و جمهوری خواهان غیر لاییک،اصلاح طلبان و ولایت مدارن،سلطنت طلبان مشروطه خواه و سلطنت طلبان غیر مشروطه خواه،وکلای محترم و حق طلب دادگستری،قضات شریف و عادل،پزشکان انسان دوست و حاذق،بازاریان درستکار،مرتفع سازان زحمت کش،دلالان محترم ِ همه چیز،عمده فروشان و خرده فروشان شرافت -را نرنجانم.
پوچم؟ راست می گویی.پوچم حتی از آنی که می گویی هم بدترم.حالم از همه تان بهم می خورد.حالم از همه ی مان به هم می خورد. من اصلا دیوانه ام راست می گویی.من از "عقل"شما "جنون"گرفتم...بوی این لاشه ی سگ دارد خفه ام می کند...دهانم از خونابه پر است...باید بروم...باید بروم"سی ِخودم"جایی که با خیال راحت همه ی این "فضولاتی راکه از حلقومم طهارت می گیرند"بالا بیاورم،تفاله ی در من دیگر تاب ندارد...نه تاب بازگشت به آن دهلیز موحش خاطرات را...، نه تاب تحمل این اکنون ِچندش آور را...تفاله ی در من دارد می رود "سی ِخودش"اصلا خود من را هم آدم حساب نمی کند چه برسد شما را![تفاله ی در من همان است که مودبانه اش دگر اندیش درون است!] این تفاله را اما با همه ی انبان فضل و دانش و اخلاق هیچکدامتان تاخت نمی زنم.همه ی دنیا مال شما،تفاله ی درونم از آن من.
(6)
هی تو کجایی؟من سردمه! این پتو هیچ کمکی به من نمی کنه...حتی اون شال ِ آبی...دستم را بگیر، دیگر نه راه بازگشتم هست و نه پای ماندنم...بیا...بیا ...تفاله ی درونت را به من بده...می خواهیم با هم استفراغ کنیم...خالی می شویم...نشئگی عجیبی داره حتی از مردن هم بهتر است...کاش "آنا" هم بود...کاش...[خب مردن هم کیف خودش را دارد "آنا"هم حالا دارد کیف خودش را می کند]...بیا....ولشان کن...تفاله ی درون ما حتی "اتاقی از آن ِخود"نمی خواهد... خیلی راحت می رود "سی ِخودش" و هر جا که عشقش کشید بالا می آورد...خالی می شود... من که رفتم بوی این لاشه ی سگ امانم رابرید...تن بیمار اگر نایی به رفتن ندارد "تفاله ی در من"اما پر پرواز دارد....به سوی همه ی آن آسمانهای پوچ و خالی که در آنها هیچ خبری از این همه آدم فاضل و مهم نیست،اصلا هیچ خبری از آدم نیست...چه می گویم؟ اصلا هیچی نیست.خالی ِخالی است...نه حتی پرومته و سیزیف...تفاله ی در من خودش الهه ایست، اگر چه کلاه بوقی بر سر دارد...گور پدرتان...گور پدرشان بگذار بخندند...بگذار پشت آن لبخندهای مصنوعی و نگاههای تایید آمیز ِ پر دروغشان به کلاه بوقی تفاله ی درون من....به تفاله ی درون ما بخندند... بروید کنار دلقکها، الان است که بالا بیاورم...
پی نوشت مهم:
* لطفا گیر ندهید،نصیحت هم نفرمایید که حوصله اش را ندارم. اول یک بار معرفی وبلاگ را مطالعه کنید خودتان متوجه می شوید !
پی نوشت مهم دوم:
* علی ملیحی کلوز آپ هفتم را نوشته است، این "درد مشترک" فریادهای مشترک می خواهد، حالا کلوز آپ هفتم به قلم صمیمی علی ملیحی تا دیگر چیزی از این چند روز سگی ناگفته نمانده باشد را بخوانید،مهمتر از همه این که اینجا"خود ِ علی ملیحی" است که سخن می گوید:
(۷)
می دانی رشید همیشه همه از من می خواهند چیزی را منتشر کنم. این بار من می خواهم از تو که این چند خط را به 6 گانه ات پی نوشت کنی!بگذر از آن مقاله هایت که سانسور کردم جای دیگری آن سانسورهای مرا جبران کن!
نمی دانم تاکی قرار است این خاطرات آزاردهنده را با خود و در شبهای خود قایم بکنم و خنده های دروغینم را به آنها که مرا خندان می خواهند تحویل بدهم. از بخت بد ما بود که باید نخستین شنونده خبر بازداشت باشیم تا برای مخاطبان عزیز اینترنتی و شنگول و گل منگول میهن سر فراز 2500 ساله تمدن ساز منتشر کنیم. خبر بازداشت نزدیک ترین کسان، خبر بازداشت نزدیک ترین دوستان و حتی به گوش شنیدن تیر خالی کردن به درب چوبی ادوار و هجوم ابلیس ها به داخل محل و ماوایت. خاطرات برای بازداشت هر خری در این لیست مسنجر و در این دفترچه تلفن دارم که باید بگویم و نگفته ام. نگفته ام احساس آن روز تلخ آبان پارسال را که علی نیکونسبتی را گرفتند و برادرش را پشت تلفن نمی شناختم و خبر را بعد از مجتبی بیات دومین نفری بودم که می شنیدم . همان ظهرش با علی حرف زده بودم . نیم ساعت بعد صدای برای اولین بار مضطرب سعید قاسمی نژاد که" ملیحی!سراغ رشید رفته اند" و آن وضعیت ما و آن روزهای لعنتی که ادامه دارد.می دانی! خبر بازداشت باید مختصر باشد! چه زمانی گرفتند؟ کجا گرفتند؟چه برده اند؟ و این بابا چه کاره بوده است؟ اصلا اسلوب معین دارد مثل برگه تایپی است فقط اسم طرف را عوض می کنم! و مرگ بر من که محافظه کاری اجازه ام نمی دهد این دردها را لاقل به خانه خودم بنویسم و به خانه دوم و خصوصی تو می آیم.تو که آن شب در تلفن گفتمت که بیا و یه پیامی به این 4 تا بده دور از جون بلاتشویش ، تو با این ها هم درد هستی و این بلا بر سر تو هم آمده است و آن ضرب المثل معروف مرا که بر عکس کردی و می گویی که "اگر به من بگویند چند سالت است می گویم 26 سال است که جمهوری اسلامی مرا نخورده!"را در ذهن مرور کردم و تو خندیدی و خندیدی و از آن جوک بی نمک من که" یه روز یه ترکه یا شاید هم یه لره یا شاید هم یه فارسه به بچه اش می گوید برو نان بگیر....." خندیدی و چقدر خوب است که تو لا اقل به من/ما می خندی و ما در این تهران لعنتی راه می رویم و تو به بیمارستانی.
3 شبانه روز بود که این بچه ها کارشان این بود که به من زنگ بزنند و بگویند که چه کرده اند. می دانی لا اقل اگر کاری نمی شود کرد! اگر هیچ گهی نمی توان خورد، خبرش را که می توان زد! خاک بر پیشانی من که باید صادق تلفنم بزند و بگوید "علی اینها ما را بیرون انداختند و مرا 100 متر روی زمین می کشیدند تمام پشتم خلیده است" و من بگویم به مزاح که "ای وای که اگر در مملکت اسلامی خلخال از پای آن زنیکه یهودی بکشند چه می شود و چه نمی شود و بگویم که آخر صادق جان بد کرده اند از زیر باران نجاتت داده اند که خیس نشوی و سرما نخوری؟ حالا روی زمین کشیدنت؟ارزش خبریش بیشتر می شود! دیشب که بردندشان هم با هم حرف زدیم. صبحش در را شکسته بودند. ظاهرا 4 تا لات بین دانشجویهای سوسول از من بدتر پیدا شده بود و به کمک شان آمده بودند. 1 گذشته بود که زنگش زدم که فلانی زنده ای و هنوز پرتت نکرده اند بیرون؟گفت "نه اما امشب بیشترند" گفتم "به اوین می برندت که انقدر دهن نظام را سرویس نکنی شدی معضلی برای نظام با یک لیسانس کوفتی ات! برو با مجتبی چخوف ات را منتشر کن در دفتر انتشارات تان که 4 تا لیوان برای چای بیشتر ندارید" خندید سردش بود و شاید هم خوابش می آمد گفت که "این آقایان محترم حراستی هم اینجا پیش ما ایستاده اند و بندگان خدا از زندگی افتاده اند اینها البته علی جان مزدور نیستند(بلند می گفت که بشنوند)گفتم "بابا گوشی را بهشان بده تا برایشان جک خوبی بگویم و سرگرمشان کنم" گفت "به خودم بگو تا برای بچه ها هم تعریف کنم" گفتم "شب گذشته زن شوهری بر اثر گازگرفتگی مرده اند،همشهری عزیز وقتی بوس هست گاز چرا؟"بلند خندید و بچه ها از او پرسیدند که کیست و گفت"علی است کی است نصفه شبی؟" خداحافظی کردیم و ده دقیقه بعد آنها را گرفته بودند. جوجه ابلیس هایی که من می خواستم در گوشش شان جوک بگویم تا سرگرم شوند ،دست صادق و مهدیه و سعید و مجید را گرفته و آنها را به جلوی درب دانشگاه کشانده و تحویل ابلیس ها داده بودند...
****** ******* ******* *********
رشید اسماعیلی:علی فکر نکن من در تمامی این نمی دانم چقدری که رفیق بوده ایم "گاو" بوده ام و نمی فهمیده ام،اگر چه یاد گرفته ام که چطور باید نقش یک گاو خوب و سر به زیر را بازی کرد اما می فهمیدم...تو هم می فهمیدی...ولی خودت می دانی حکایت پوزه بندهایی که بر دهان همه ی مان زده اند، پوزه بندهایی که یکی-دو تا نیست از یک جا و دوجا هم نیامده ،من ولی از چشمهایت می فهمیدم، می دانم و می دانی و شاید بدانند.نوشتی و چه خوب کاری کردی، من هم یک کلمه اش را سانسور نکردم،گوربابای هر کسی که خوشش نمی آید...بگذار برای سالی یک بار هم که شده خودمان باشیم،خودمان و دردهایمان، پس خوش آمدی به اینجا، خوب شد که تو هم آمدی تا همه با هم بالا بیاوریم... حالا می فهمی که چقدر نشئگی اش خوب است. مهدیه، صادق، مجید و سعید از اوین آزاد می شوند، می شناسم شان،می دانم که مقاومند... ما اما از حصار این زندگی سگی کی آزاد می شویم؟ بعد از مرگ؟!
**** **** ****
دوست هنر مند و خوبم "رها بینش پژوه" (موسیقی دانی که از او بیشتر خواهید شنید)مجموعه ای از اشعار فدریکو گارسیا لورکا را ترجمه کرده که البته نیتش چاپ آنها نیست، (نیتش را نمی گویم تا خودش کارش را انجام دهد!) "رها" لطف کرد دو شعر لورکا را که من خیلی دوست دارم و رها خودش انها را ترجمه کرده به من داد تا اینجا بگذارم. البته این را هم بگویم که غیر از ترجمه های بی نظیر و استادانه ی شاملو، احمد پوری هم ترجمه های خیلی خوبی از شعرهای لورکا انجام داده، که بهترینش تحت عنوان "مرغ عشق میان دندانهای تو" و به وسیله ی نشر چشمه منتشر شده. در مورد لورکای دوست داشتنی بعدها بیشتر خواهم نوشت، فعلا توضیح اضافی ممنوع. دو شعر زیبای لورکا با ترجمه ی خوب رهای عزیز را بخوانید:
وصیت نامه
زمانی که مُردم
مرا با گیتارم در خاک کنید
آنجا زیر ماسه ها
میان آن دو درخت لیمو
و انبوهی ِ بوته های نعناع
زمانی که مردم
مرا در خاک کنید
اگر می خواهید
در بادگیری خشتی
زمانی که مًردم!
***** ***** *****
مگذار هر گز از دستت بدهم...
(این را برای آن پری کوچک غمگین می نویسم)
مگذار هر گز از دست بدهم
شکوه چشمان تندیس وارت را
بوی غریب گل سرخی را که
گرمای نفسهایت ، شبها بر گونه هایم می نشاند
وحشت دارم از بودن در این ساحل
چون درختی خشکیده، در حسرتِ
سبزی یا حتی برگ و جوانه ای
که پایان دهد این اندوه دوری را
اگر گنج پنهان منی
اگر صلیب منی و زخم دهن گشوده ام
اگر سگی هستم و تو تنها صاحب منی
مگذار هر گز از دست دهم
جرعه هایی را که از رودخانه ی تو برگرفته ام
و درختان پاییز غمزده ام را با آن نَمی زده ام
تا از رویای آب نصیبی برند:
تو آن رویایی.
آنکه بر در می کوبد
صدای من است
خسته و تراشیده
از کوهها و بیابانهای دور گذشته است
صدایم را بشنو
روزهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
و موریانه ها را تماشا می کنم
که بر اندام جوانم قدم می زنند
موشی در سرم خانه کرده
و مغزم را می خورد
شبهای بسیار است
دراز کشیده ام در این اتاق
انگشتانم پوسیده
کلمات بر لبم خشکیده
تنها صدایم از دریچه گریخته
آنکه بر در می کوبد
پی نوشت:
*آنچه خواندید شعری است از الیاس علوی شاعر توانای افغان از مجموعه ی من گرگ خیالبافی هستم سروده ی این شاعر، خواندن این مجموعه که از سوی موسسه ی انتشاراتی آهنگ دیگر منتشر شده است نه تنها خالی از لطف نیست که می تواند لذت بخش هم باشد.
در مورد شاهین نجفی(بخش دوم و پایانی)
برای "سورنا هاشمی" به پاس پایان رنج نبودنش
به جای مقدمه:
تجربه ی زندان برای فرد زندانی در برگیرنده ی انواع رنجهاست، رنجهایی که نه تنها دستمایه ی اعتراضات فعالین حقوق بشر که ماده ی خام برخی از درخشان ترین رمانهای تاریخ ادبیات نیز بوده اند. با این حال تا کنون کمتر کسی رنج اطرافیان "یک زندانی سیاسی" را محل توجه قرار داده است، رنج همانها که فرد زندانی را دوست می دارند و در نبودش تجربه ی فقدانی شگرف و خلائی عظیم را از سر می گذرانند. متاسفانه از کودکی با این رنج آشنا بوده ام، رنج عزیزی را در بند یا زیر تیغ داشتن، آخرین بار اما رنج نبودن "سورنا هاشمی" بود، سورنا حالا آزاد شده است، به پاس این آزادی و به پاس پایان رنج نبودنش این نوشته را به او تقدیم می کنم، چرا که می دانم سورنا بنا به طبع عاصی و سر کشش موسیقی و کلام هنرمندانی چون نجفی را دوست می دارد، شاهین و سورنا به هم بی شباهت هم نیستند؛ حساسیت ویژه در برابر تبعیض و بی عدالتی مهمترین شباهت آنهاست. امیدوارم دیگر تجربه ی فقدان هیچ عزیزی چه در زندان چه در گورستان و لعنت آباد و گلزار و خارزار و... نه بر من نه بر هیچکس دیگر تحمیل نشود... ما دیگر شانه هایمان برای تحمل بار مصیبت ضعیف و لرزان است... تاریخ مان پر است از رنج نبودن ها... می شنوی پری کوچک غمگینم؟ با تو هم هستم؛ شانه هایمان بار مصیبتی دیگر را یارای کشیدن ندارد.
در این زمانه ی رنج نبودن ها و در جهانی که تولد حادثه است و مرگ واقعیتی قاطع خبر آمد که 20 شهریور تولد شاهین نجفی بوده است... می توان تبریک گفت و می توان بابت "رنج بودن" که کم از رنج نبودن نیست دلداریش داد... به هر حال شاهین عزیز تولدت(...) جای خالی را هر جور که دوست داری پر کن...
جهت مطالعه ی متن کامل این نوشتار ادامه ی مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
ما که از مَردی مُردیم لا اقل تو زن باش
در مورد شاهین نجفی(بخش اول)
برای «پری کوچک غمگین»
(1)
اینکه آیا می شود برای خوب و بد موسیقی معیاری تعیین کرد یا نه اگر نگوییم بحثی بی نتیجه، لا اقل تا حدود زیادی جدال برانگیز است. ریشه ی جدال البته به فلسفه ی هنر باز می گردد، آنجا که در باب غایت و مبنای ارزش اثر هنری بحثهای مفصلی در گرفته ، بحثها و پرسشهایی از این دست که معیار زیبایی اثر هنری چیست؟ ذائقه ی عوام؟ ذائقه ی خواص؟ آیا اساسا ً آنگونه که برخی مدعی هستند می توان برای زیبایی شناسی هنر وضع قاعده کرد؟ هدف هنر چیست، صرف حظ ّ بصری و شنیداری یا مبارزه با آنچه به هر حال نامطلوب و ظالمانه انگاشته می شود ؟ هنر اجتماعی؟ هنر متعهد؟ هنر مبارز؟ یا هنر برای هنر(شعار پارناسین ها)؟
حالا به سئوال صدر نوشته باز گردیم؛ موسیقی خوب کدام است و موسیقی بد چیست؟ من معیاری برای تعمیم ندارم، شاید بهتر آن باشد که بگذاریم ...
جهت مطالعه ی متن کامل این نوشتار ادامه ی مطلب را کلیک کنید:
ادامه مطلب
برگ اول از دست نوشته های یک دگر اندیش
"به آینده یا گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد است و آدمها با یکدیگر تفاوت دارند و تنها زندگی نمی کنند – به زمانی که حقیقت وجود دارد و شده را ناشده نمی توان کرد:
از دوران همگونی،از دوران انزوا، از دوران «ناظر کبیر»، از دوران دوگانه باوری- سلام!"*
اینها دست نوشته هایی است برای همه کس و خطاب به هیچ کس. اینجا می نویسم تنهابرای "نوشتن". می نویسم برای آن دیگری ِ درونم که از ترس مدتهاست به جایی در اعماق ناخود آگاهم تبعیدش کرده ام. می نویسم چون هیچ چیز بیشتر از نوشتن مرا به این دنیا وصل نمی کند، زنده ام به خاطر ننوشته هایم و می خواهم زنده بمانم تا بنویسم؛ پس زنده ام تا روایت کنم.
این روایت من است، روایت دیگری ِ درون من که از او می خواهم مرا به خاطر تمام این سالهای سرکوب و دو رویی ببخشد. این تقصیر من نیست که در جامعه ای زندگی می کنم که همه ی رفتارهای انسان باید در آن غیرواقعی و تصنعی باشد تا پذیرفته شود، تا اجازه پیدا کند از همین حداقلها بهره مند باشد آری اینجا باید خودت نباشی تا حتی دوستانت را از دست ندهی! دیگری را تنها من یا حکومت سرکوب نمی کنیم. جامعه هم سرکوب می کند حتی گاهی نزدیکترین افراد به آدم سرکوبش می کنند و اینها همه از مصائب زیستن در جامعه ایست که دیگری به رسمیت شناخته نمی شود و "فردیت" همه جا با تحقیر مواجه است.
دیگری درون من بیش از هر چیزی گرفتار دغدغه های "وجودی" خویش است، به همین خاطر اینجا بیشتر از اینکه بخواهم از پوپر و لاک یا سروش و مردیها بنویسم از کامو و کافکا یا شاملو و هدایت خواهم نوشت.
اینجا آن من ِ سیاسی به محاق خواهد رفت اگرچه نه کاملا چرا که در جامعه ای که سیاست پایش را به تمامی حریمهای ممنوعه گذاشته است رهایی کامل از آن جز لافی گزاف نخواهد بود.
این فرصت اجباری کناره گیری از جنجالهای پایتخت بار دیگر مرا به سه معبود زندگی ام؛ ادبیات، فلسفه و موسیقی پیوند داده است اینها را می نویسم تا تو را نیز ورای این جنجالهایی که می گذرند در لذت دنیایی "دیگر" شریک کنم، شاید در این روزهای سختی که از سر می گذرانی این تنها کاری باشد که بتوانم برایت انجام دهم؛ لذت شرکت در جهان فراخ و بی همتایی که ناتورالیستهایی چون زولا یا رئالیستهایی چون جویس یا اگزیستانسیالیستهایی چون سارتر یا از سارتر دلنشین تر داستایفسکی و کامو در برابرمان می گشایند، یا حتی جهان عقل ستیز و یکسره شر و شور رمانتیکها و آن مجوس تک افتاده ی شمال: گئورگ هامان
اینجا شاید روزنه ای باشد به سوی قلمروی احساسات کمتر شناخته شده یا اصلا سرکوب شده ی بشر. نوستالژیای آن آرامش عدمی در جایی که "وجود" هنوز با علامت سوالهای جدی مواجه است. آنجا که با شکست خدایان، دین طبیعتگرایان عصر روشنگری نیز نتوانست این علامت سوال را پاک کند، پست مدرنیسم نیز تنها تئوریزه کردن این سرگردانی بعد از شکست اسطوره ی روشنگری بود. خدایان جدید از فاوست گوته تا پرولتاریای مارکس هیچکدام دری به نجات "دیگری ِ درون" نگشوده اند. حکایت هنوز همان حکایت سرگردانی است نه ابرمرد نیچه، نه اراده گرایی سارتر، نه گرگوار ِ کافکا، نه بیگانه ی کامو، نه مرد هنرمند جویس هیچ یک نتوانستند دری به رهایی برای خویش بگشایند. دیگر دنبال یک جواب گشتن کار عبثی استُ این همان کار عبث و شکنجه واری است که خدایان سیزیف را به آن محکوم کرده اند . شاید زندگی همین سئوال باشد مرور سوال از هجای اول تا آنجا که به علامت سئوال می رسیم و دوبار بازگشتن و دوباره مرور کردن مثل سنگی که سیزیف به قله ی کوه می برد و ناگزیر باز به دامنه می غلتاند تا دوباره به قله باز آردش؛ کار عبث!
شاید در جایی که نیرویی اهریمنی بازگشته از "فعر قرون" یک شکل و یکرنگ کردن جامعه به هر شکل و ترتیب را هدف گرفته است اینکه هر کس "دیگر بودگی" خویش را فریاد بزند سیاسی ترین ِ کارها باشد. حکومتهای توتالیتر چه آنها که به ایدئولوژیهای فاشیستی مجهز بوده اند و چه آنها که می کوشند توتالیتاریسم را به نام خدا یا طبقه ی کارگر غسل تعمید دهند همه در یک نکته مشترکند و آن تلاش برای یکرنگ و یک شکل کردن جامعه است. جوهر جامعه، رابطه آزاد بین فرد فرد مردم است. حکومتهای توتالیتر اما با نشانه گیری این رابطه ی آزاد عملا جامعه و وجدان جمعی آن را مضمحل می کنند. اینگونه است که «نفسها ابر، دلها خسته و غمگین و درختان اسکلتهای بلور آجین» می شوند، در جامعه ای که وجدان جمعی مضمحل شده «سرها در گریبان» می رود و «دستها پنهان» می گردد.
حکومتهای توتالیتر در عین حال به انسان آنگونه که هست رضایت نمی دهند و سودای ساختن انسانی دیگر را در سر می پرورند. به همین جهت است که توتالیتاریسم در پی تحمیل نوعی فراموشی تاریخی بر سپهر جامعه بر می آید و در این راه حتی از دستکاری خاطرات جمعی ابا نمی کند. انسانها باید گذشته و خاطرات خود را وابگذارند و دیروز و امروز و فردا را تنها در آینه ی ایدئولوژی ببینند. در جوامعی که ذ یل دولتهای توتالیتر زیست می کنند انسان تنها وسیله ایست برای تحقق آرمانی والا یا ابزاریست در خدمت ذاتی برتر(نژاد یا خدا) از این روست که در چنین جوامعی وجود عرصه ی خصوصی قابل تصور نیست. همه چیز حتی خلوت ذهن آدمیان ملک دولت است.«دقیقا به همین خاطر است که این دولتها صرفا با دشمنان عملی خود نمی ستیزند بلکه دشمنان بالقوه و ذهنی خود را نیز می جویند و عقوبت می کنند»(چند گفتار درباره ی توتالیتاریسم، عباس میلانی)
بزرگترین جنایت دولتهای توتالیتر که در واقع مقدمات جنایات بعدیشان محسوب می شود کشتن روح جامعه است. آنها روح جامعه و هر گونه همبستگی درونی بین افراد را از بین می برند. در جامعه ی توتالیتر بر خلاف جوامع آزاد، انسان، «فرد» نیست، بلکه در «تنهایی اتمیزه ی خویش» محبوس است. «فرد» می تواند با دیگران همبسته شود اما آن موجود محبوس در زندان تنهایی نه تنها قادر به همبستگی با دیگران نیست بلکه گاه به عامل بی اراده ی منویات ایدئولوژیک دولت توتالیتر تبدیل می شود، این همان چیزیست که هانا آرنت در تشریح وضعیت آیشمن طی محاکمه اش ،« ابتذال شر» می نامد؛ حکومت توتالیتر با کشتن فردیت روح جامعه و اراده ی اخلاقی افراد را نابود می کند.
من اینجا به هیچ چیز جواب نمی دهم تنها پرسش را تکرار و پاسخها را مرور می کنم. من هم مثل تو پاسخی ندارم شاید اصلا هیچ پاسخ واقعی وجود نداشته باشد از این رو دست نوشته های یک دگر اندیش دعوتی است به تفکر آن هم در جامعه ای که هیچ سنت فکری فراگیر ندارد. دعوتی است به فردیت و احترام به دگر بودگی و دگر اندیشی و دعوتی به وجدان در زمانه ای که جنگ فرسایشی برای بقا همه را به ابتذال شر گرفتار کرده است.
پی نوشت:
* اینها اولین جملاتی است که قهرمان 1984 جرج اورول به دور از چشمان ناظر کبیر و در خلوت چند سانتیمتری خود روی کاغذهای قاچاق خود نوشت.
** این وبلاگ را فعلا هفته ای یکبار یا شاید هم ده روز یک بار به روز می کنم، زحمت کارهای این وبلاگ هم البته به گردن دوست عزیزی است که تشویقهایش مهمترین انگیزه ی آغاز نوشتن در این وبلاگ بود.


