تبليغاتX
دست نوشته های یک دگر اندیش

 

   برگ اول از دست نوشته های یک دگر اندیش

 

"به آینده یا گذشته، به زمانی که اندیشه آزاد است و آدمها با یکدیگر تفاوت دارند و تنها زندگی نمی کنند – به زمانی که حقیقت وجود دارد و شده را ناشده نمی توان کرد:

از دوران همگونی،از دوران انزوا، از دوران «ناظر کبیر»، از دوران دوگانه باوری- سلام!"*

 

اینها دست نوشته هایی است برای همه کس و خطاب به هیچ کس. اینجا می نویسم تنهابرای "نوشتن". می نویسم برای آن دیگری ِ درونم که از ترس مدتهاست  به جایی در اعماق ناخود آگاهم تبعیدش کرده ام. می نویسم چون هیچ چیز بیشتر از نوشتن مرا به این دنیا وصل نمی کند، زنده ام به خاطر ننوشته هایم و می خواهم زنده بمانم تا بنویسم؛ پس زنده ام تا روایت کنم.

 این روایت من است، روایت دیگری ِ درون من که از او می خواهم مرا به خاطر تمام این سالهای سرکوب و دو رویی ببخشد. این تقصیر من نیست که در جامعه ای زندگی می کنم که همه ی رفتارهای انسان باید در آن غیرواقعی و تصنعی باشد تا پذیرفته شود، تا اجازه پیدا کند از همین حداقلها بهره مند باشد آری اینجا باید خودت نباشی تا حتی دوستانت را از دست ندهی! دیگری  را تنها من یا حکومت سرکوب نمی کنیم. جامعه هم سرکوب می کند حتی گاهی نزدیکترین افراد به آدم سرکوبش می کنند و اینها همه از مصائب زیستن در جامعه ایست که دیگری به رسمیت شناخته نمی شود و "فردیت"  همه جا با تحقیر مواجه است.

دیگری درون من بیش از هر چیزی گرفتار دغدغه های "وجودی" خویش است، به همین خاطر اینجا بیشتر از اینکه بخواهم از پوپر و لاک یا سروش و مردیها بنویسم از کامو و کافکا یا شاملو و هدایت خواهم نوشت.

اینجا آن من ِ سیاسی به محاق خواهد رفت اگرچه نه کاملا چرا که در جامعه ای که سیاست پایش را به تمامی حریمهای ممنوعه گذاشته است رهایی کامل از آن جز لافی گزاف نخواهد بود.

 این فرصت اجباری کناره گیری از جنجالهای پایتخت بار دیگر مرا به سه معبود زندگی ام؛ ادبیات، فلسفه و موسیقی پیوند داده است اینها را می نویسم تا تو را نیز ورای این جنجالهایی که می گذرند در لذت دنیایی "دیگر" شریک کنم، شاید در این روزهای سختی که از سر می گذرانی این تنها کاری باشد که بتوانم برایت انجام دهم؛ لذت شرکت در جهان فراخ و بی همتایی که ناتورالیستهایی چون زولا یا رئالیستهایی چون  جویس یا اگزیستانسیالیستهایی چون سارتر یا از سارتر دلنشین تر داستایفسکی و کامو در برابرمان می گشایند، یا حتی جهان عقل ستیز و یکسره شر و شور رمانتیکها و آن مجوس تک افتاده ی شمال: گئورگ هامان

اینجا شاید روزنه ای باشد به سوی قلمروی احساسات کمتر شناخته شده یا اصلا سرکوب شده ی بشر. نوستالژیای آن آرامش عدمی در جایی که "وجود" هنوز با علامت سوالهای جدی مواجه است. آنجا که با شکست خدایان، دین طبیعتگرایان عصر روشنگری نیز نتوانست این علامت سوال را پاک کند، پست مدرنیسم نیز تنها تئوریزه کردن این سرگردانی بعد از شکست اسطوره ی روشنگری بود. خدایان جدید از فاوست گوته تا پرولتاریای مارکس هیچکدام دری به نجات "دیگری ِ درون" نگشوده اند. حکایت هنوز همان حکایت سرگردانی است نه ابرمرد نیچه، نه اراده گرایی سارتر، نه گرگوار ِ کافکا، نه بیگانه ی کامو، نه مرد هنرمند جویس هیچ یک نتوانستند دری به رهایی برای خویش بگشایند. دیگر دنبال یک جواب گشتن کار عبثی استُ این همان کار عبث و شکنجه واری است که خدایان سیزیف را به آن محکوم کرده اند . شاید زندگی همین سئوال باشد مرور سوال از هجای اول تا آنجا که به علامت سئوال می رسیم و دوبار بازگشتن و دوباره مرور کردن مثل سنگی که سیزیف به قله ی کوه می برد و ناگزیر باز به دامنه می غلتاند تا دوباره به قله باز آردش؛ کار عبث!

شاید در جایی که نیرویی اهریمنی بازگشته از "فعر قرون" یک شکل و یکرنگ کردن جامعه به هر شکل و ترتیب را هدف گرفته است اینکه هر کس "دیگر بودگی" خویش را فریاد بزند سیاسی ترین ِ کارها باشد.  حکومتهای توتالیتر چه آنها که به ایدئولوژیهای فاشیستی مجهز بوده اند و چه آنها که می کوشند توتالیتاریسم را به نام خدا یا طبقه ی کارگر غسل تعمید دهند همه در یک نکته مشترکند و آن تلاش برای یکرنگ و یک شکل کردن جامعه است. جوهر جامعه، رابطه آزاد بین فرد فرد مردم است. حکومتهای توتالیتر اما با نشانه گیری این رابطه ی آزاد عملا جامعه و وجدان جمعی آن را مضمحل می کنند. اینگونه است که «نفسها ابر، دلها خسته و غمگین و درختان اسکلتهای بلور آجین» می شوند، در جامعه ای که وجدان جمعی مضمحل شده «سرها در گریبان» می رود و «دستها پنهان» می گردد.
حکومتهای توتالیتر در عین حال به انسان آنگونه که هست رضایت نمی دهند و سودای ساختن انسانی دیگر را در سر می پرورند. به همین جهت است که توتالیتاریسم در پی تحمیل نوعی فراموشی تاریخی بر سپهر جامعه بر می آید و در این راه حتی از دستکاری خاطرات جمعی ابا نمی کند. انسانها باید گذشته و خاطرات خود را وابگذارند و دیروز و امروز و فردا را تنها در آینه ی ایدئولوژی ببینند. در جوامعی که ذ یل دولتهای توتالیتر زیست می کنند انسان تنها وسیله ایست برای تحقق آرمانی والا یا ابزاریست در خدمت ذاتی برتر(نژاد یا خدا) از این روست که در چنین جوامعی وجود عرصه ی خصوصی قابل تصور نیست. همه چیز حتی خلوت ذهن آدمیان ملک دولت است.«دقیقا به همین خاطر است که این دولتها صرفا با دشمنان عملی خود نمی ستیزند بلکه دشمنان بالقوه و ذهنی خود را نیز می جویند و عقوبت می کنند
»(چند گفتار درباره ی توتالیتاریسم، عباس میلانی)
بزرگترین جنایت دولتهای توتالیتر که در واقع مقدمات جنایات بعدیشان محسوب می شود کشتن روح جامعه است. آنها روح جامعه و هر گونه همبستگی درونی بین افراد را از بین می برند. در جامعه ی توتالیتر بر خلاف جوامع آزاد، انسان، «فرد» نیست، بلکه در «تنهایی اتمیزه ی خویش» محبوس است. «فرد» می تواند با دیگران همبسته شود اما آن موجود محبوس در زندان تنهایی نه تنها قادر به همبستگی با دیگران نیست بلکه گاه به عامل بی اراده ی منویات ایدئولوژیک دولت توتالیتر تبدیل می شود، این همان چیزیست که هانا آرنت در تشریح وضعیت آیشمن طی محاکمه اش ،« ابتذال شر» می نامد؛ حکومت توتالیتر با کشتن فردیت روح جامعه و اراده ی اخلاقی افراد را نابود می کند.

 

من اینجا به هیچ چیز جواب نمی دهم تنها پرسش را تکرار  و پاسخها را مرور می کنم. من هم مثل تو پاسخی ندارم شاید اصلا هیچ پاسخ واقعی وجود نداشته باشد  از این رو دست نوشته های یک دگر اندیش دعوتی است به تفکر آن هم در جامعه ای که هیچ سنت فکری فراگیر ندارد. دعوتی است به فردیت و احترام به دگر بودگی و دگر اندیشی و دعوتی به وجدان در زمانه ای که جنگ فرسایشی برای بقا همه را به ابتذال شر گرفتار کرده است.

پی نوشت:

* اینها اولین جملاتی است که قهرمان 1984 جرج اورول به دور از چشمان ناظر کبیر و در خلوت چند سانتیمتری خود روی کاغذهای قاچاق خود نوشت.

********************************************************************* 

** این وبلاگ را فعلا هفته ای یکبار یا شاید هم ده روز یک بار به روز می کنم، زحمت کارهای این وبلاگ هم البته به گردن دوست عزیزی است که تشویقهایش مهمترین انگیزه ی آغاز نوشتن در این وبلاگ بود.

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط رشید اسماعیلی |